به دام افتاده در ظلمتی بیمناک
و تا زانو فرو رفته بود در خاک
من را دیدم
چشمهایش را باد می برد
و ذهنش را موریانه می خورد
و دستهایش همواره ترک می خورد
نسیمی آمد...
من ملتمسانه سراغ چشمهایش را از او پرسید...
نسیم باد شد... باد طدفان شد ... و طوفان گردباد...
پشت من همواره خم می شد
پیش خود گفتم:
عاقبت یک روز
در انبوهی از تردید
در پایان بیداری
چشمهای خویش را خواهد یافت
چشمهایی خالی از هر نور خواهد یافت
و خواهد گفت:
"ننگ بر جسمی که هیچ ارزش نداشت..."
و در عمق سیاهی ها
در کهم روحش شراب مرگ ریخت...
و می دانم
هیچ کفتاری بر جسمش نماز نخواهد گزارد...می دانم...!!!
