تبليغاتX
pomegranate's spouse

pomegranate's spouse

من را دیدم

به دام افتاده در ظلمتی بیمناک

و تا زانو فرو رفته بود در خاک

من را دیدم

چشمهایش را باد می برد

و ذهنش را موریانه می خورد

و دستهایش همواره ترک می خورد

نسیمی آمد...

من ملتمسانه سراغ چشمهایش را از او پرسید...

نسیم باد شد... باد طدفان شد ... و طوفان گردباد...

پشت من همواره خم می شد

پیش خود گفتم:

عاقبت یک روز

در انبوهی از تردید

در پایان بیداری

چشمهای خویش را خواهد یافت

چشمهایی خالی از هر نور خواهد یافت

و خواهد گفت:

"ننگ بر جسمی که هیچ ارزش نداشت..."

و در عمق سیاهی ها

در کهم روحش شراب مرگ ریخت...

و می دانم

هیچ کفتاری بر جسمش نماز نخواهد گزارد...می دانم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 23:59  توسط   | 

زندگی را هنر پویا شدن زیباست...

                                       خدا شو ... !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 1:1  توسط   | 

دوستم داشته باش

در امتداد این آغاز خفت بار

تا انتهای بی حقیقت

و فردایی که نیست

در انتظار شدنت خواهم ماند

 

دوستم داشته باش

تو را به من بسپار

تا بر پلکان سینه ات اوج ها را خوار گردانم

و خورشید خواهد مرد.

 

می دانم

من هر روز تکرار شدم

و گندیدم...

 

اما...

تو را تازگی...

تو گفتی هنوز ترحم زنده است

 پس...

دوستم داشته باش!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:58  توسط   | 

طلوع نزدیک است

من به سراغ میخک های مرده خواهم رفت

و برایشان مرثیه خواهم خواند

کاش برخیزند...

 

ابرها امشب به عروسی خورشید خواهند رفت

و زمین خیس است

اما باران دیگر نمی بارد.

ابرها نمی دانند امشب ستاره ها به عزای ماه نشسته اند

و آغوش آسمان بسته است.

 

من تمام شب کنار باغچه خواهم ماند

و برای میخک های مرده مرثیه خواهم خواند

شاید برخیزند...

 

طلوع نزدیک است

و مردی در تاریکی کلنگ بر زمین گورستان می زند

زنش ویار نبش قبر روح سرگردان مرا کرده است

و کودکانش می خندند.

 

و من هنوز کنار باغچه نشسته ام

و برای میخک های مرده مرثیه می سرایم

می دانم میخک ها هرگز به آواز مردگان برنمی خیزند

اما من تمام شب را برایشان مرثیه خواهم خواند:

آهای میخک ها:

طلوع نزدیک است...

طلوع نزدیک است...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 0:39  توسط   | 

به من نگاه کن...

من هنوز کنار باغچه نشسته ام ... !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 0:8  توسط   | 

زمانی در جست و جوی همنشینی مردمان برآمدم و بر سفره هاشان نشستم و با انها ژرف نوشیدم. اما باده آنان سرم را گرم نکرد و در سینه ام جاری نشد . تنها به پاهایم رسید. خردم خشک ماند و قلبم قفل و سر به مهر بود . تنها پاهایم در آن گیجی با آنان بود.

و دیگر به جست و جوی همنشینی مردمان برنیامدم نیز بر سفره هاشان با آنان باده ننوشیدم.

پس به تو چنین می گویم اگر سم های زمان به سنگینی بر سینه ات می کوبند هلا! برایت بهتر است جام اندوهت را به تنهایی بنوشی و جام شادی ات را نیز در تنهایی خواهی نوشید.

جام خود را تنها بنوش . و با شادی بنوش. و به سلامتی آنانی بنوش که در تنهایی می نوشند...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:55  توسط   | 

روزی خواهم مرد

خورشید پرنورتر خواهد شد

آسمان آبی تر...

روزی که در میعادگاه من و مرگ

آدمک ها به افتخار رفتنم خواهند نوشید

و زمین می خندد.

 

من خواهم مرد

ونیمه تو را فاسد نخواهم کرد

خواهم رفت

و از دورمانده هایم دور تر خواهم شد

و حتی طلوعت را به نظاره نخواهم نشست

خواهم مرد...

 

وجسم مرا بیدارها

تا سلاخ خانه تشییع خواهند کرد

من مثله خواهم شد

و خواهم مرد...

 

و می دانم

باد هر شب بر تن بی جان من تازیانه خواهد زد

زیرا خاک هم مرا نخواهد پذیرفت

نترس!

راه برگشتی نیست

خواهم مرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:19  توسط   | 

می خواهم تنفس زمین را احساس کنم

و باران را

و طعمی شیزین تر از عسل را.

 

نپرس کجا می روم  یا چه مدت در دوردست می مانم

نخواه که بیهوده برایت دلیل بتراشم

همیشه به فکر تو خواهم بود به مانند تابستان

و شاید روزی

که قلبم فصلی دیگر را بجوید

بازگردم...!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:16  توسط   | 

من بودم عریان

در برابر هجوم وحشی باد

و تو بودی دوان

با خرقه ای از آب....!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:6  توسط   | 

حتی اگر دستهایم را به بیداری شن ها بسپاری

 

                            انگشت سبابه ام خورشید را نشانه نخواهد رفت...!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:58  توسط   |